وبلاگ دلیارم❤وبلاگ دلیارم❤، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
پیوند عشق من و یار دلمپیوند عشق من و یار دلم، تا این لحظه: 5 سال و 4 ماه و 29 روز سن داره
شروع انتظارمونشروع انتظارمون، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره
مهیارممهیارم، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 19 روز سن داره

دلیارم❤

یکسالگی

  یک سال گذشت از اون شبی که نی نی مامان تصمیم گرفت توی شکمم 🤎🤎 کنه و کیسه آب مامان پاره شد…. نی نی مامان یکساله شد… عکسای اول این پست، روز تولد مهیار، که عاشورا بود ، توی خونه مامانی دکور چید و عکاسی کرد کیکش هم محصول مشترک مامان نفیسه و خاله اش.. وقتی به جوری که بدنیا اومد و نجات پیدا کرد فکر میکنم چیزی جز معجزه نمیبینم…. از این روزها بخام بگم: سومین دندونش جوونه زده( دندون وسط بالا سمت چپ) کم کم داره راه میره و قدم های کوچیک برمیداره،  دلم برای چهار دست و پا رفتنش خیییلی تنگ میشه وابستگیش بهم ادامه داره ، قشنگ چسب دوقلوی مامانه و اینکه ح...
15 تير 1405

حوالی یازده ماهگی🤍خاطرات و عکسهای نی نی م

کوچولوی مامان داره به یکسالگی نزدیک میشه انقدر ناز و شیرینه و حرکات و ادا هاش بامزه ست‌ که دلم نمیخاد این روزها تموم شه تازه دست زدن و رقصیدن یاد گرفته، وقتی براش شعر میخونم میرقصه ، بعضی وقتا که در حال شیر خوردن هم با لالایی که براش میخونم میرقصه هنوزم بغلی و مامانیه ولی از قبل بهتر شده، یه تایم هایی کوتاهی رو با بازی مشغوله،  توپ بازی کردنش انقدربامزه ست ، شبیه بچه شیر با توپ بازی میکنه، داره تلاش میکنه راه رفتن یاد بگیره، با کمک مبل می ایسته و راه میره ولی هنوز مستقل تعادل ایستادن نداره برای از شیر گرفتن همکاری لازم رو نداره، هیچ جوره نمیتونم به شیشه عادتش بدم و هر شیشه ای امتحان میکنم پس میزنه...
2 خرداد 1405

۷و ۸ ماهگی

بی مخاطب مینویسم: چرا که از دوستای مجازیم هیچ خبری ندارم… دلم براشون تنگه….چه آشوبی شده ….زندگی ای که با جنگ گره خورده، مادرهایی که نگران آینده بچه هاشونن، بچه های معصومی که تو همچین برهه ای از تاریخ بدنیا اومدن…. کوچولوی من توی شیرین ترین سنه و داره بزرگ میشه، دوست داشتم  فرزندم رو با آرامش و امنیت بزرگ کنم، نه وسط جنگ و ترس و اضطراب…..کاش میتونستم از این لحظه ها و بزرگ شدنش بیشتر لذت ببرم….. پسرکم ۹ ماهه شده، خیلی شیرین و بامزه ست، منو صدا میزنه و بهم میگه مه مه، وقتی گریه میکنه انقدر مظلومامه صدام میزنه که دلم براش کباااب میشه به غذا میگه نه نه ،  گاهی وقت...
6 فروردين 1405

هفت ماهگی

چقدر بیشتر از همیشه نیاز دارم به کانالم ، به نوشتن ، به دوستایی که توی کانالم داشتم….. اگه تلگرام وصل نشه خیلی غصه میخورم، نمیدونم دوستام یادی از من میکنن و یا فراموش میشم اما من دلم خیلی تنگ میشه برای اون حال و هوا و نوشتن روزانه هام…… گنجشککم هفت ماهه شده هنوز عکس ۷ ماهگی نگرفتم ازش، انگار دل و دماغ و حوصله ندارم، انگار ذوقم کوور شده، اما ایشالا حتماااا میگیرم….. مهیار خیلی اذیتم میکنه، بعضی وقتا واقعا نااابودم باهاش، نه خواب دارم، نه خوراک ، نه زندگی…. دست تنها نگه داشتنش خیلی سخته، باباش که پاشو عمل کرده نمیتونه تو نگه داشتنش کمک زیادی بهم کنه و تنهایی خیلی بهم فشار میاره…...
7 بهمن 1404

🌿💚

کوچولوی شیرینم که الان خوابیدی…. بعد از یه عالمه مقاومت….. منم کنارت دراز کشیدم و میخوام بخوابم قبل ازینکه بیدار شی….. خیییلی با کمبود خواب مواجهم…. خیییلی…. شبها پدر منو درمیاری انقد که تا صبح صددد بار بیدار میشی روزها هم تا میخوابی باید برم سراغ آشپزی و کار های خونه که ازش متنفرررم همین حالا بیدار شدی و درحالیکه دارم شیرت میدم مینویسم مهیار قشنگم…..تو خیلی ناز و شیرینی ، خیلی مهربونی و همین الان با دست کوچولوت دستمو گرفتی که مطمئن باشی پیشتم…اما زندگی با وجود تو خیلی سخته برام،دوری از خونواده و تنهایی‌ و نداشتن کمکی ….. گاهی وقتا دلم میخاد یکی برای...
30 دی 1404

نیم سالگی پسرم…

۶ ماهه ی کوچولوی من…. هیچوقت نتونستم از احساسم برات بنویسم احساساتی که انگار بعد از شش ماه هنوز برای خودمم روشن و شفاف نیست…. الان توی بغلم خوابیدی و قطع بودن نت بهونه ای شد برای اینجا نوشتن…. خیلی بهم وابسته ای، همش دوست داری توی بغلم باشی و‌مث بچه کوالا میچسبی بهم،  خیلی ام داد و‌ بیداد میکنی ، اصلا بچه آرومی نیستی، تقریبا هیچ چیزت اونجوری که فکر میکردم یا دوست داشتم باشه ، نیست…. اما الان که توی بغلم خوابیدی ناز ترین بچه دنیایی  امیدوارم منو ببخشی که مادر خوبی برات نیستم اما بدون که خیلی دارم تلاش میکنم برات و خیلی خیلی سختی میکشم بخاطر تو تا به بهترین شکل...
26 دی 1404

مهیار مامان

ده ساله که مینویسم از مادر بودن که یه روزی رویای قلبم بود…. یه روزی؟ نه! سالها…..سالها با خیالش زندگی کردم، با خیال دخترموفرفری آرزوهام….. اما این روزها مادر بودن دیگه نه رویاست، نه خیال…  درسته دختر شهر آرزوهام بعد از اونهمه رویاها که براش داشتم سهم زندگی من نشد، اما حالا من یه مامانم…مامان مهیار…. مهیاری که الان توی بغلم خوابیده و دلم نمیاد بزارمش زمین…. شایدم حوصله ندارم بیدار بشه و از تنها بودن باهاش و یک نفره بهش رسیدگی کردن خسته م خیییلی خستههه خیلی حرفا دارم که بگم اما نمیخام قضاوت شم ….. فقط‌خدا‌ست که میدونه توی قلبم چه خبره ...
26 دی 1404
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دلیارم❤ می باشد