داره میشه ۴ ماه.....
اگه همه چیز همونطور که دوست داشتیم و فکر میکردیم پیش رفته بود، الان منو تو حوالی شروع چهارمین ماه باهم بودنمون بودیم..... احتمالا جنسیتت مشخص شده بود و تو اینروزا من درحال تدارک یه جشن خیلی کوچولوی دونفره بودم که عکساش برات یادگاری بمونه..... برای داشتن تو بزرگترین ترسهامو کنار گذاشتم، فکر میکردم خیلی زود میای پیش مون ، من و بابات لبریز بودیم هیجان و اشتیاق داشتنت.....اما نشد و تو نیومدی... ماه بعدش و ماه بعدترش هم نیومدی.....و حالا انتظار ما برای واقعی شدن رویای قشنگ زندگیمون داره ۴ ماهه میشه.....
انتظار۳
انتظار(۲)
....
قرار بود حوالی اینروزا بفهمم تو دلمی برات چه رویاهایی بافته بودم فکر کردم به کی بگم ، به کی نگم قرار بود اگر اومدی امسال هم تو خونه مون روضه بگیرم، نذر کرده بودم اگر فهمیدم تو دلمی برای هرچندتا که تونستم شیر بخرم به بچه های کوچیک بدم تو رو از شش ماهه امام حسین خواسته بودم شدی قنوت دستام، شدی سجده های طولانیم شدی بغض وسط نمازم دقیقا همونی شبی که منسوبه به شش ماهه ی امام حسین فهمیدم که ندارمت...... تجربه ی اینروزا اصلا آسون نیست. جونم داره به لبم میرسه اشتیاق من به داشتنت شد احتیاج ، احتیاجم شد گریه، گریه م شد ناامیدی...... اگر بگم دیگه امیدی ندارم به داشتنت دروغه، اگر بگم هنوزم زیبات...




