خریدای زمستون پرنده کوچیک قلبم
خریدای اسفندماه برای دلیارم
هم بازی تو
برای سیسمونی گلبرگم
💖💖
داشتن تو ، بیشترین چیزیه که اینروزا دلم میخاد انگار دونه دونه ی سلولهای تنم خواستن ات رو فریااد میزنن من همیشه تو خیالاتم مامان تو بودم ، مامان یه دختر کوچولوی شیرین ... من و بابا در مورد تو جدی جدی باهم حرف نزدیم اما جفت مون دلمون پر میکشه برات ، من برای داشتن تو پر از نگرانی ام.همه ی نگرانیام هم به مسائل اقتصادی منتهی میشه .... ما از خدا میخایم شرایط زندگیمون برای داشتن تو فراهم بشه ان شالله.... من همش فکر میکنم سال دیگه این موقعا تو رو توی دلم دارم وااای خدایا یعنی میشه؟؟؟ از فکرش یه حس شیرینی همراه با ترس میاد تو دلم.... برات دوباره لباس خریدم مامانی .... ان شالله تا سال بعد بتونم ...
لباسهای جوجه ای
دل یار مامان میدونم خیییلی مونده تا داشتن تو اما میدونم خیییلی زود دلم بهونتو میگیره کم کم خریداتو انجام میدم میخام برا اتاقت شلف بخرم ، اسباب بازیای چوبی و دوتا سرویس رخت خواب عروسکی باید برات بخرم کلی عروسک هم برات ببافم و برای تختت کوسن های خوشگل درست کنم برات چندتا لباس جوجه ای خریدم.... انفدر ذوقشونو دارم که خدااا میدونه... انقد کوچولو ان که میگم نکنه اندازت نشن یعنی قراره تو انقد جوجه باشی؟ فدات بشم من 🥲 نمیدونم خدا بهمون دختر میده یا پسر نمیدونم قراره تو نفس باشی یا مهدیار ..... اما من نمیتونم خودمو کنترل کنم و بعضی لباسا رو دخترونه گرفتم....بعدیا رو قول میدم طوری انتخاب کنم که ...
صدسال خوشبختی....
سلام نبات مامان.... یه مامان خوشحال داره برات مینویسه.... من و بابات تو تب و تاب روزای نزدیک عروسیمونیم پر از شوق و هیجان.... و برای من پر از استرس شروع زندگی مشترک....شاید پر از سوال بی جواب.... اما اونقدر همدیگه رو دوست داریم که از این روزا و روزای پیش رو خوشحالم...روزای سختی رو گذروندیم تا به اینجا رسیدیم، دو هفته دیگه زندگی دوتایی ما شروع میشه،داریم میریم زیر یک سقف و دوران دلتنگی و دوری ما برای همیشه تموم میشه....ایشالا که خدا برامون صدسال زندگی با سلامتی، با دل خوش، کنار هم نوشته باشه ....با صد سال خوشبختی....
استیصال....
سلام نبات مامان.... در ناامیدانه حال ممکن برات مینویسم.... یک ماه و چند روز به عروسیمون مونده....یعنی مونده بود..... بابات برای اینکه برادرهاش نمیتونستن از ترکیه بیان میخاست تاریخ رو عوض کنه......دعوا شد....ناجووور.......دوتامون داغوونیم.....من موندم و عروسی که بهم خورده ، من موندم و بابات که غرورشو شکستن ، من موندم و پشت کردن خونوادم بهم....روم نمیشه تو چشمای بابات نگاه کنم...خیلی بد کردم بهش....نمیدونم چجوری جبران کنم....انقدر این چند روز رو گریه کردم که چشمام گود افتاده، صورتم زشت و بی روح شده.....اگه منو میدیدی شاید میترسیدی از اینهمه زشتی..... بابات همیشه بهم میگه تو قشنگ منی؟ این بار گفتم نه....گفت ق...
🙃💖
سلام نبات مامان 😇 چقدر وقت میشه اینجا نیومدم نمیدونم چی شد دلتنگ خونه ی کوچیک مون شدم ..... من و بابات خوبیم..... این روزا از هم دوریم اما دل هامون واسه هم می تپه...❤ و عشق اونقدر اتفاق قشنگیه که فارغ از تموم سختیایی که هست، دنیاتو بهشت میکنه.... خدا همه عاشقا رو به هم برسونه و برای هم نگه داره💞🌸 بابات از الان انقد عاشقته که یه وقتایی بهت حسودیم میشه😁 یه وقتایی از فکر اینکه ما قراره بابا مامان تو بشیم دلم قلب قلبی میشه😍😍 کوچولوهای مهدکودکی قصه های دیروز، که تو مهدکودک کنار هم نشسته بودنو شعر میخوندن و خمیر بازی میکردن، بعد از سالها دوباره هم دیگه رو میبینن و میفتن تو قصه ه...





