وبلاگ دلیارم❤وبلاگ دلیارم❤، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره
پیوند عشق من و یار دلمپیوند عشق من و یار دلم، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه سن داره
شروع انتظارمونشروع انتظارمون، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره
مهیارممهیارم، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 20 روز سن داره

دلیارم❤

آخرای هفته5

احساس میکنم بهشت و تو دلم دارم انگار خدا با دستای خودش یه میوه از بهشت چیده و گذاشته تو دل من   تو شدی سهم من از خدا   و چقدر خدا رو بیشتر از قبل دوست دارم..... خوشحالیم از بودنت وصف ناپذیره نگرانیم از اینکه جات خوبه یا نه وصف ناپذیرتر.... الان قلب کوچیکت شروع به تپیدن کرده و من ده روز دیگه باید صبر کنم برای شنیدن صدای ضربان زندگیم.... خیلی مراقبتم‌ مامانی تو تک تک لحظه هام حواسم بهت هست که آسیبی نرسه انقدر نگرانتم که حالت خوب باشه که حد و‌ حساب نداره...... تو‌ خییلی خیییلی کوچولویی و‌ من هنوز هیچ علامت بارداری ندارم....اگه تو‌ حالت خوب باشه من از هیچ‌ حال بدی برای خودم‌ نم...
30 آبان 1403

قوی بمون پسرک مامان

این روزهام تو آزمایشگاه و مطب دکتر و بهداشت میگذره الان دیگه با تمام وجودم میخامت  بند بند وجودم عاشقته هیچی بجز تو نمیخام هیچی بجز تو مهم نیست برام هر روز برات دعا میکنم قرآن میخونم که قلب کوچیکت کار بیفته دو هفته باید منتظر بمونم برای شنیدن قشنگترین چیزی که تو کل عمرم بشنوم تو رو خدا قوی  باش مامان پیشم بمون تمام ترسم اینه قلب کوچیکت کار نیفته   قوی بمون پسرک مامان
27 آبان 1403

مامان بابا شدیم

با بغض برات مینویسم با دستایی که میلرزه اومدنت مبارکه زندگیمون مامان خدا برام نگهت داره  امروز بهترین روز زندگیمه پسرم فقط منتظرم بابا مصطفی بیاد و بهترین خبر زندگیشو بهش بدم  اخ مامان دورت بگردمممم بعدا نوشت»» ۲۲ آبان ۱۴۰۳ ،  در حالیکه چند روز از دومین سالگرد عروسیمون میگذره ، شد قشنگترین روز زندگیمون،  واکنش بابات وقتی بیبی چک و گرفتم جلوش انقدررر دیدنی بو‌د که صدباره دارم فیلمشو میبینم، هنوز باورمون نشده مامانی.....  داریم میریم جواب تست بتا رو بگیریم و اولین سونو‌ رو بدم ایشالا همه چی خوب باشه برامون کوچولوی قشنگممم  ...
23 آبان 1403

آشنای غریبم

نمیدونم چی بگم مامان تو‌ یه رازی ، رازی که هیچکس نمیدونه حتی بابات......  از شک ام‌ به حضورت چیزی بهش نگفتم، که دل خوش نکنه و‌ اگر تو وجودم نبودی باز غصه نخوره،   خودش متوجه یه چیزایی هست اما من بهش میگم اشتباهه...... هنوز خیییلی زوده که ما رو از وجودت با خبر کنی اما من میدونم که هستی پسرکم......  میدونم که هستی و پسر کوچولوی منی که یه گوشه از وجودم لونه کردی..... احساس مادرانه م اینو میگه....چند شب پیش بابا خوابتو دیده بود ، قبل ترش هم من خوابتو دیده بودم ، تو خواب من یه دختر بودی که سلول به سلول ات شبیه بابا مصطفی بود و من از ذوق داشتنت دلم میخواست خدا رو بغل کنم، اما تو خوا...
19 آبان 1403

داره میشه ۴ ماه.....

اگه  همه چیز همونطور که دوست داشتیم و فکر میکردیم پیش رفته بود، الان منو تو حوالی شروع چهارمین ماه باهم بودنمون بودیم..... احتمالا جنسیتت مشخص شده بود و تو اینروزا  من درحال تدارک یه جشن خیلی کوچولوی دونفره بودم که عکساش برات یادگاری بمونه..... برای داشتن تو بزرگترین ترسهامو کنار گذاشتم، فکر میکردم خیلی زود میای پیش مون ، من و بابات لبریز بودیم هیجان و اشتیاق داشتنت.....اما نشد و تو نیومدی...‌‌ ماه بعدش و ماه بعدترش هم نیومدی‌‌‌‌.....و حالا انتظار ما برای واقعی شدن رویای قشنگ زندگیمون داره ۴ ماهه میشه.....
25 شهريور 1403
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دلیارم❤ می باشد