مهیار مامان
ده ساله که مینویسم
از مادر بودن که یه روزی رویای قلبم بود….
یه روزی؟ نه! سالها…..سالها با خیالش زندگی کردم، با خیال دخترموفرفری آرزوهام…..
اما این روزها مادر بودن دیگه نه رویاست، نه خیال…
درسته دختر شهر آرزوهام بعد از اونهمه رویاها که براش داشتم سهم زندگی من نشد، اما حالا من یه مامانم…مامان مهیار….
مهیاری که الان توی بغلم خوابیده و دلم نمیاد بزارمش زمین…. شایدم حوصله ندارم بیدار بشه و از تنها بودن باهاش و یک نفره بهش رسیدگی کردن خسته م
خیییلی خستههه
خیلی حرفا دارم که بگم اما نمیخام قضاوت شم …..
فقطخداست که میدونه توی قلبم چه خبره
من تمام تلاشمو دارم میکنم
مادری خیلی بیشتر از چیزی که تصورشو میکردم سخته، خصوصا این روزها که تو تنهایی مطلق دارم بچمو زندگیمو مدیریت میکنم
نه خونواده ای نزدیکم هست توی شهر غریب، نه کسی که بتونم بهش تکیه کنم….
منم و بچمو بابای بچم که پاشو عمل کرده و کوچکترین قدمی برای کمک به من تو کارای بچه ازش برنمیاد



مهیار مامان 
