11اردیبهشت یه روز فوق العاده سخت
خدایا تو ببین....
😔
یادم افتاد اول اردیبهشت ۲ سال پیش.... اولین باری که غرور دخترونم افتاد شکست......شکست و تیکه تیکه هاش هیچوقت بهم وصل نشد..... اونقدری دلم گنده نیست ببخشمش.... یادمه همون موقع آرزو کردم دختر خودش رنگ خاکستری اون روزای منو به چشم ببینه..... حالا دیگه دوتا سیصد و شصت و پنج روز از اون روز گذشته، چیز زیادی ازش یادم نیست...جز اینکه میدونم استرس و فشار زیادی رو تحمل کردم....ارزششو نداشت.... کاش انقدر شعور داشتن که بفهمن خورد کردن شخصیت دیگران برتری شون اثبات نمیشه! خدا جون این جمله برات آشنا نیست؟ من نمیگذرم تو هم نگذر..... ینی میشه یه روزی بیاد که انقد همه چی خوب باشه کخ همه این روزها و تاریخ ها و ساعتها رو یادم رفت...
انکسار حفیف تر!
همون روز انقد ذوق داشتم که اون عکس هنریِ هنرنمایی ها رو بزارم اینستا ولی دلم نیومد ، گفتم بزار به وقتش..... یه روز گذشت دو روز گذشت ....گفتم روز سومم بگذره دیگه میزارم....... روز سوم گوشیم خراب شد و راضی کردن پدر برای بردنش به تعمیر و درست شدنش ، پروسه ای بود که دو سه روز دیگم طول کشید..... چندباری دستم رفته رو اون علامت مثبت که نشان از اشتراک گذاری عکسها داره ولی همچنان دلم نیومد.... الان نمیدونم چند روز گذشته و مهم هم نیست....ولی هنوزم دلم نمیاد اون عکسا رو تو اینستا پست کنم...... دیروز صبح برا عوض شدن حال و هوا بعد از دو روز گریه ، زدم شبکه آهنگ! کم کم که آهنگا رو به مسخرگی رفت برا اینکه در لحظه صدای گوش خراشش قطع شه...
For me
پایان پر امتداد
نشستهام به در نگاه میکنم دریچه آه میکشد تو از کدام راه میرسی جوانی مرا چه دلپذیر داشتی مرا در این امید پیر کردهای نیامدی و دیر شد نیامدی. دور افتاده ، مثه اتفاقی که به من مربوط نباشه.....یه چیزایی برای همیشه باید راز باقی بمونه.....نباید گفت نباید نوشت.....حتی باید مراقب چشمها بود که لو ندن ، مراقب دم و بازدم بود ، مراقب چهره بود که نشونی ازش نداشته به جا نداشته باشه......من میخام همون حرفا رو بگم همونا رو بنویسم.... و خدایی که بازیش گرفته....مثل کسی که بزرگترین آرزوتو بهش بگی از روی مسخره بازی بزنه زیر خنده.....مثل کسی که جدی باهاش صحبت کنی و جدی ت نگیره.....مثه بچه ای که بهش بگی تو مشتم شکلاته اگه تونستی بازش ...
معیارهای چرند
طبق معمول بعدازظهر تو اتاقم به سر میبردم....مشغول عکاسی از دستاوردهای هنری جدیدم که دوتا عروسک فسقل دختر پسر ست هم بودن...... پروسه عکاسی و ذوق زدگیم از جیگر بودنشون که تموم شد رفتم وضو گرفتم و یه بستنی از فریزر برداشتم و رو مبل نشستم و مشغول خوردنش که تلفن به صدا درومد.... ظاهرا از همکارای قدیم مامانم بود، از تبریک سال نو و حرفای مرتبط با اداره گذشت و دیدم که کم کم موضوع بحث داره میچرخه..... دخترم درسش تقریبا تموم شده و فلان و..... بستنی رو تا نصفه خورده بودم ، بقیه شو گذاشتم تو جلدش و انداختم تو فریزر و رفتم تو اتاقم.....(اگه گذاشتن یه بستنی از گلومون بره پایین) ترجیح دادم (مثه همیشه) از پشت در اتاق ماجرا رو پیگیری کنم......یه ک...
پیچ و خم های ادامه تحصیل
یادمه اون سالی که پشت کنکور بودم وقتی مشاورم دعوام میکرد تصمیم میگرفتم مثه بنز درس بخونم..یه ساعت دوساعت یه روز دو روز به قول کنکوریا پر انرژی و پر انگیزه میخوندم ولی یه جایی خسته میشدم ول میکردم🙁.....تنها دروغ زندگیم مربوط میشه به وقتی بهش دروغ میگفتم که چقدر درس خوندم😐 یادمه خیلی میترسیدم ازش یه وقتایی جرات نداشتم حقیقت و بگم...... امروز بعد از چهار پنج سال دوباره اون احساس تلخ و داشتم....یه حس ترس از درس نخوندن و بازخواست شدن! همون حسی که میگه خدایا جون خودت این بار دعوام نکنه قول میدم از فردا آدم شم مثه یه (حیوان نجیب) درس بخونم.. مشاور کنکور(ارشد) اولین بار اسفند ۹۷ تماس گرفت ،برنامه ...
شاید امسال سال بهتری باشه......
بی من تو در کجای جهانی که نیستی؟ نوروز داره تموم میشه..... نود و هشت شاید همون نود و قلب آرزوها باشه.... کسی چه میدونه؟ شاید..... شاید امسال سال بهتری باشه... ان شاء الله




