شب قدر
نمیدونم که حکمتش چیه که اینروزای زندگیم درست افتاده تو شبای قدر..... و چقدر لازمم بود ای شبها.....اولین شب قدر گذشت..... دعای جوشن که شروع شد ، حین شستن استکان نعلبکی های مهمونای احیا آروم زیر لب سبحانک یا لا اله الا انت میخوندم....یه بغض عجیبی تو گلوم که نه، تو دلم گیر کرده بود...شبهای قدر امسال با هر سال فرق داره...... دلم میخاست تا فراز آخر جوشن فقط اشک بریزم..... هر که خود داند و خدای دلش، که چه دردی ست در میان دلش..... دیشب خلوت تر از هرسال بود ، پذیرایی هم یکم سبک تر بود و تقریبا نود درصدش به عهده من...فقط به چند صفحه کوتاه جوشن و ابوحمزه رسیدم...چقدر عاشق دعای ابوحمزه م...انگار تک تک واژه هاش از ته دل خودت نوشته شده باش...




