روزت مبارک دختر
تو رو خواب دیدم تو رو یادمه....
😢😢
مثلا....
یکماه سخت
در من دختریست
شب بیستو سوم
گفته بودم مادرم قول داده بود شب بیست و سوم بریم احیا مسجد.....زد زیرش.....خواهرم که اومد ، گفت میمونه پیش اون....من موندم و حوضم..... زنگ زدیم به عمه م قرار شد باهاش برم مسجد نردیک خونشون..... خواهرم خواست بخوابه، امتحان داره گویا، مادرم میترسه یه لحظم تنهاش بزاره،میترسه شر بشه....میدونه من ساکتم آرومم کوتاه میام جار و جنجال راه نمیندازم ولی اون کوچکترین چیزی خلاف میلش باشه آسمونو زمینو بهم میدوزه..... مسخره میکرد،دلمو میشکوند ، بغض راه گلومو بست..... آخه مسلمونه نامسلمون تو از کجای دل من خبر داری.....تو چه میدونی تو چه برزخیم؟ چه میدونی آخرین امیدم به احیای امشبه؟به برگشتن ورق، به رحم اومدن دل خدا......... من باید میرفتم، بای...
دومین شب قدر
من میگفتم بریم احیا مسجد... مادر میگفت بریم احیای خونه عمو حج رحمن..... من میگفتم زشته ، مادربزرگ اونا رو دعوت نمیکنن و ما هرسال میریم مادر میگفت همه میرن مام میریم..... اون پیروز شد، گفت شب ۲۳ میبرمت مسجد....احیای عموحج رحمن معجزه داره!من پارسال حاجت گرفتم.... نمیدونستم راست میگه یا دروغ ، نمیدونستم واقعا حاجت گرفته یا برا اینکه منو با خودش همراه کنه این حرفو زده.... نمیدونستم حتی آیا پارسال اونجا رفته یا نه.... تو دلم گفتم خدا بیامرزدت پسرعموی پدربزرگ....به من وعده ی معجزه دادن، گفتن احیای شب بیستو یکمت حاجت میده، منی که در هرخونه ای و زدم بسته بود، این بار به امید معجزه تو میام...... رفتم حیاط وضو بگیرم....یه قاصدک دیدم پرواز میکرد میچرخی...




