زمستون بی بهار.....
شب عیده یه روز تا تحویل سال مونده.... سهمم از هوای بهاری وقتیه میرم حیاط و که لیاس پهن میکنم سر بند...... انقدر حال و هوای همه چیز پر از افسردگیه که میترسم تلویزیون روشن کنم حتی.....میترسم با دیدن سفره های هفت سین و تنگ بلور ماهی و تخم مرغ رنگی بغضم بشکنه..... نه سبزه ای داریم نه ماهی تنگ بلوری.... چشمم که میخوره به تخم مرغ سفالی هایی که گذاشته بودم رنگ کنم ،بغضم سر باز میکنه....دلم میخاد بکوبمشون به دیوار بشکنن انقد آینه دقم نباشن......اوایل اسفند گل خریده بودیم برا تزیین ظرفای هفت سین روحمون خبر نداشت چه عذاب الهی در انتظارمونه.... یادمه پارسال اینموقع تند تند ظرفای سفالی هفت سین و رنگ میکردم.سفید و آبی و صورتی، لبا...
یک روز می آیی که من
حیف این روز که برا تو باشه....
حیف کلمه مقدس پدر که سر تو باشه ... تویی که با نقش بستن تصویرت تو ذهنم وحشت و ترس دنیامو میگیره.... تا وقتی هستی دنیا جای نا امنی برای زندگیه... تویی که وقتی دیوونگیت میزنه بالا قصد جون زن و بچت و میکنی و هیچ واهمه ای نداری.... تویی که تموم عمرت سعی کردی به همه ثابت کنی خیلی مردی.....مردی به بالا بردن صدا و تهدید و ترس انداختن تو دل زن و بچه نیست.....مردونگی به چشمای قرمز و دستای مشت شده ای که هر لحظه ممکنه هرجایی فرود بیاد، نیست..... تو هیچ وقت نتونستی ثابت کنی خیلی مردی...تموم این سالها فقط باعث شدی بچه هات ازت متنفر بشن....تصویری که ازت تو ذهن ها مونده خیلی با چیزی که فکر میکردی متفاوته.... ...
زمستون سیاه
دو روز مونده فقط تا ۹۷ سایه سیاهی شو از سرمون برداره.....اوضاع خیلی وخیمه.....فقط آرزو میکنم عید پیش رو ، اونی نباشه که دیو برامون توصیف میکرد.....عیدی که تصمیم داره برامون به عزا تبدیلش کنه...... یه احساس بی حسی وجودم و پر کرده ، نمیدونم هنوز تو شوکم یا چطوریه که بی هیچ مسکّنی ضربان قلبم تند نمیزنه.....چطوریه که بی خیال بی خیالم؟ نمی دونم این اتفاق در اثر چشم مردم زندگی رو سیاه کرده یا بخاطر ناشکری؟ میدونی؟ من که همیشه عاشق بهار بودم ، از هرچی بهاره متنفرم........از اینکه غریبه و آشنا عکس از خوش گذرونی هاشون بفرستن و شعرای قشنگ بنویسن و ما روان آسیب دیده مون ، زیر بار خشونت خانگی نابود بشه......از همه ی حجم سکوت این خونه...




