پایان پر امتداد
نشستهام به در نگاه میکنم دریچه آه میکشد تو از کدام راه میرسی جوانی مرا چه دلپذیر داشتی مرا در این امید پیر کردهای نیامدی و دیر شد نیامدی. دور افتاده ، مثه اتفاقی که به من مربوط نباشه.....یه چیزایی برای همیشه باید راز باقی بمونه.....نباید گفت نباید نوشت.....حتی باید مراقب چشمها بود که لو ندن ، مراقب دم و بازدم بود ، مراقب چهره بود که نشونی ازش نداشته به جا نداشته باشه......من میخام همون حرفا رو بگم همونا رو بنویسم.... و خدایی که بازیش گرفته....مثل کسی که بزرگترین آرزوتو بهش بگی از روی مسخره بازی بزنه زیر خنده.....مثل کسی که جدی باهاش صحبت کنی و جدی ت نگیره.....مثه بچه ای که بهش بگی تو مشتم شکلاته اگه تونستی بازش ...



