وبلاگ دلیارم❤وبلاگ دلیارم❤، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره
پیوند عشق من و یار دلمپیوند عشق من و یار دلم، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره
شروع انتظارمونشروع انتظارمون، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره
مهیارممهیارم، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 29 روز سن داره

دلیارم❤

مهربون من

بچه ی خوبی باش ولی حرف گوش کن نباش  به حرف دلت گوش کن با منطق خودت رفتار کن هرچیزی رو که تو فکر میکنی درسته انجام بده و مطمئن باش بهت افتخار میکنم و همون طوری که هستی دوستت دارم.... من برای پدر و مادرم سر به راه ترین و حرف گوش کن ترین و دلسوز ترین و رو راست ترین دختر دنیا بودم...البته خودم که اینطور فکر میکردم.....هرکاری ازم خواستن انجام دادم..اما جواب مهربونی ها و دلسوزی هام ،حرفایی بود که قلبمو به درد آورد و باعث شد ساعتها اشک تو تتهایی خودم اشک بریزم  مطمئنم تو هم مثل من بچه ی دلسوزی میشی ، بچه ای که قلبش برا خونواده ش می تپه و دوست داره همیشه خوشحال شون کنه.......قول میدم لیاقت مهربونی تو داشته باشم و اینو ثاب...
23 اسفند 1398

یادم باشه!

دل پر از وحشت دلتنگی و تنها ماندن عمر من هر نفسش در نگرانی رفته ست..... فکر میکردم به اینکه  یادم باشه یادم باشه  یادم باشه  اگه یه روزی خدا راضی شد دلش و تو رو بهم داد.... اولین کاری که میکنم این باشه که یکی محکم بزنم تو صورتت.....بابت همه روزایی که نبودی.....بابت تموم روزایی که دلم آشوب بود بابت تموم غصه های این سالها م........... قول میدم بعد از اون بهترین و مهربون ترین کسی باشم که تو زندگیت دیدی......ولی اون کتک اول لازمته....  
17 اسفند 1398

آرزو کنم ات......

شب بود ، یه صف پر از آدم بود ، نمیدونم چطوری قاطی اون صف شدم.....صف جلو میرفت.....صف جلو میرفت و تاریکی تموم میشد.....وارد یه راهرو شدم که دیگه تاریک نبود......همچنان صف جلو میرفت......صف جلو رفت و جلو رفت تا رسیدم به یه در..... دوتا خانوم جلوی در نشسته بودن.....کارت ملی و شناسنامه میخواستن‌.... شناسنامه نداشتم.....از استرس داشتم می مردم.....از اینکه بگه نمیتونی بری......کارت ملی نشونش دادم گفت اشکال نداره برو....... مثل بارون گریه میکردم.....گریه ای که از روی خوشحالی بود.....خوشحالی که بی انتها بود......از تمومه دنیا دیگه هیچی نمیخواستم.‌‌....هیچی.‌‌‌‌...‌‌‌ انقدر گریه کردم ...
14 اسفند 1398

فاطمه ی دلم......

انقدر توی نوشته های سالهای پیش گشتم تا پیداش کردم......گل یاس بهشتی من ، چهار سال پیش بود تو همین شبهای ایام فاطمیه یادم نمیاد چرا ولی خیلی دلم شکسته بود، آخرای سال ۹۴ بود ..... اسمتو گذاشتم فاطمه نورا.....محرم سال بعدش تو خواب دیدمت .....خودت اسم تو گفتی بهم ......وقتی بیدار شدم تازه فهمیدم تو بودی   چهار سال پیش نوشته بودم من دخترم و از فاطمه زهرا خواستم.....نوشته بودم من فاطمه نورا رو زود ازت میخوام.....اون وقتا خیلی کوچیکتر بودم ، هنوز بیست سالم هم نبود... اسم تو نذر حضرت زهرا بود .....تو قرار بود هدیه حضرت زهرا باشی ....فکر میکردم خیلی زودتر از اون که فکرشو کنم خدا تو رو بهم میده...... از وقتی تو خوابم تو رو دید...
9 بهمن 1398

یک چرخش بی معنی

دلم میخاد خدا خودش بیاد بهم بگه چیکار کنم تا تو رو بده بهم هر چی بگه قبوله حاضرم هر کاری کنم تو سهم زندگیم بشی...هر کاری که حتی یک ثانیه هم شده به تو نزدیکترم کنه.......از زندگی بی تو خسته م......انگار عمرم ، جوونیم داره هدر میره......هیچی قد اومدن تو حال زندگیمو خوب نمیکنه........ همیشه دعاهای من دو تاست اول سلامتی دوم تو ..... یه وقتایی فکر میکنم و میگم خدایا چرا به یه آدمهایی انقدر ساده یه چیزی رو میدی و یکی دیگه باید صدسال التماست کنه و حسرت چیزی که خیلیا خیلی ساده اونو دارن تو دلش بمونه..... دیگه نمیدونم چطوری باید تو رو از خدا بخوام ....با چه زبونی با کدوم واژه ای....‌ هربار که فکر میکردم خدا صدامو شنیده و درهای اجا...
5 بهمن 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دلیارم❤ می باشد