وبلاگ دلیارم❤وبلاگ دلیارم❤، تا این لحظه: 10 سال و 10 ماه و 23 روز سن داره
پیوند عشق من و یار دلمپیوند عشق من و یار دلم، تا این لحظه: 5 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره
شروع انتظارمونشروع انتظارمون، تا این لحظه: 2 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره
مهیارممهیارم، تا این لحظه: 1 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

دلیارم❤

غم انگیز ترین حالت عاشق شدن....

داشتم‌ فکر می کردم به این که این غم انگیز ترین حالت عاشق شدن است....... عشقی که نیست ولی هست نیست ولی میشه حس اش کرد... یه زمانی ذوق بودنت وسط  زندگیمو داشتم ذوق کلی عشق و کلی حال خوب ...رویای یه خونواده کوچولو ...دو سه تا بچه قد و نیم قد...اون قدر روزها گذشت و گذشت و نیومدی که اشتیاقم به احتیاج تبدیل شد.... نیاز داشتم به تو....برای اینکه باشی برای اینکه یه تیکه از پازل زندگیم خالی نمونه برا اینکه آرزوت تو دلم نمونه......برای اینکه زندگیم مث همه خلایق خدا روند طبیعی شو طی کنه......‌اون قدر روزها گذشت و گذشت و نیومدی که یاد گرفتم‌ حتی اگه هیج وقت سهم  من‌ نباشی شاد زندگی کنم و از همه ...
1 بهمن 1398

علمدار نیامد....

یه روزی تعریف میکنم‌ برات  از روزی که صبح‌ جمعه‌ بود..صبح جمعه ای که چشم باز کردیم و وحشت‌ دنیامونو پر کرد...شب قبلش وقتی  ما خواب بودیم‌ سردارمون و شهید کردن.....بزرگ مردی رو که تموم نفس هامون،تموم آرامش و‌امنیت مون‌  رو مدیونش بودیم.....کسی که مثه کوه پناه ایران بود......بین مردم معروف بود به سردار دلها..... حالا‌ ایران‌ صحرای کربلایی بود که علمدارش نیومده بود......ایرانی که به یکباره یتیم شده بود..... برای من ، که‌ نه جنگی دیده بودم‌ ،نه هیچ شبی رو با ترس بمب و موشک گذرانده  بودم ، نه صبح‌ بعد از شهادت‌ جوانمردی رو دیده بودم ، خیلی سنگی...
15 دی 1398

بازنده.....

  ندارد کس خبر از این دل من تو رفتی و شدم بازنده ی تو.....   شاید دفعه بعدی که  بازنده قصه شدم ، هی این آهنگ و پلی کنم......و فکر کنم چقدر کلماتش شبیه احوال منه...... تو هیچوقت به هیشکی نگو من بازنده ترین دختر دنیا بودم......هیچوقت به هیشکی نگو ......
10 دی 1398

۴ ساله شدن وبلاگ گل بهشتی مبارک

از بدو تولد دوستت داشتم از بدو تولد با من بودی بزرگ که شدم عشق تو هم بزرگ شد دوست داشتنت در من رشد کرد و هم قد من شد تو نور دادی بهم.... به قلبم به آرزوهام ، که دیگه تاریک نباشن نوشتم برات از این عشق از آرزوهایی که هیچوقت تعبیر نشد.... یه خونه کوچیک.... که زیر سقفش  ،من، تو، بابات .... و یه دنیا خوشبختی هر زمان که فکر میکردم یه قدم به رویاهامون نزدیکتر شدیم ، همه ماجرا رو ، همه احساسمو، همه هیجانمو با چاشنی ترس و دلهره های دلمو ،با تموم جزییاتش برات نوشتم..... هر زمان که ته دلم خالی شد، شکستم، خورد شدم، گریه کردم، خدا رو با تموم وجودم ، از عمیق ترین نقطه دلم، صدا زدم، همه حرفها رو برات...
10 آذر 1398

پاییز زمستونی....

چقدر منِ بی تو‌‌،  به دنیا نمیاد.... و تو این روز برفی چقدر بیشتر از همیشه جای خالیت تو دنیام به چشم میومد.... حیف این پاییز و زمستونا که تو یه ور دنیایی من یه ور دیگه ش....‌ چقدر دلم میخواست هر کجای دنیایی این صدا به گوش ت می رسید...‌. با برگ ها نیامدی با برف ها بیا.....      
25 آبان 1398
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به دلیارم❤ می باشد