روزهای انتظار
تو قدرت دادی به من
تولد بابات
رویای شیرین داشتنت
۲۸ سالگی
وقتی مهد کودکی بودم ، کلاس اولی ها خیلی به چشمم بزرگ بودن، وقتی کلاس اولی شدم ، کلاس پنجمیا وقتی کلاس پنجمی شدم دبیرستانیا وقتی ۲۰ ساله شدم، ۲۵ ساله ها...... از یه جایی به بعد دیگه هیچکسی به چشمم بزرگ نیومد، بعضی ها جوون تر بودن و بعضیا پیرتر...... از وقتی که دیدم دارم به ۳۰ سالگی نزدیک میشم.... امروز ۲۸ سال ام شد مامان ، قصه ی عشق مون هم تولد ۳ سالگیشه عشقی که پر از داستان و چالش و روزای تاریک و روشنه.... روز تولد ۲۵ سالگیم پای سفره عقد نشستم و به آینده ی مبهم رو به روم لبخند زدم، سوره نور و باز کردمو از خدا خواستم منو با این پسر خوشبخت کنه...... حالا سه سال ازون روز ...
رویای همیشگی مامان
میخام برای داشتنت تلاش کنم اما نمیتونم نمیشه دلم برات پر میکشه هربار به خودم میگم باید بتونی ولی نمیتونم فکر داشتنت یه جوری افتاده تو سرم که داره مغزمو میخوره نمیدونم چند وقت شده ولی خیلی وقته که دلم میخاد بچه داشته باشم خیلی وقته دلم یه دختر میخاد گاهی وقتا عذاب وجدان میگیرم که تو رو برای تنهایی هام میخام من خییلی تنهام مامانی خییلی زیاد و میدونم این اصلا دلیل منطقی برای داشتنت نیست اما من حریف دلم نمیشم...... همین الان که دارم مینویسم، تنهام، شبها تنهام، روزها تنهام.... بابای آیندت هر دو روز یکبار کشیکه ، و تو فاصله اون دو روز هم بیشتر روز و بیمارستانه و من تنهایی تو خونه مثه دیوونه ها برات اسباب بازی درست...





